جناب حاج يوسف مرداني صدقعلي

                              جناب آقای مردانی

جناب آقاي حاج
يوسف مرداني
درويش صدقعلي

شيخ سلسله صوفيه نعمت اللهي سلطانعليشاهي گنابادي

زندگينامه مختصر

جناب آقاي حاج يوسف مرداني ملقّب به درويش صدقعلي در تاريخ ۴ خرداد ۱۳۱۵ ( ۱۳۵۵ قمري) در قريه‌اي به نام آغوزدرّه از توابع و قراء كوهستاني هزارجريب چهاردانگه بخشي از بهشهر ديده به جهان گشودند. پدر ايشان آقاي حاج محمود مرداني فرزند حاج آقا محمّد سلطان فرزند حاج فريدون بود كه دو نفر اخير از سرپرستان منطقة هزارجريب بودند. حاج محمود از مالكين و به كشاورزي مشتغل و فردي متعبّد و مذهبي و خيّر و مورد احترام اهالي بودند و پس از آشنايي با جناب آقاي نورنژاد از مشايخ حضرت رضاعليشاه ارادت وافري به ايشان و تصوّف پيدا كردند.

آقاي حاج محمود فرزند معزّز خويش را در سنّ چهار سالگي براي فراگيري قرآن به مكتب فرستادند و ايشان تا دو سال در مكتب به فراگيري قرآن و سپس تعليم كتب فارسي اشتغال داشتند. در اين ايّام سارقين و ياغيان مسلح سنگسر و هزارجريب اقدام به ربودن حاج محمود و ضرب و شكنجه و غارت اموال وي نمودند كه مدّتهاي مديدي در بستر بيماري بود و سپس با خانواده به بندر گز مهاجرت كرده و ساكن گرديد. جناب آقاي مرداني دوران تحصيل دبستان را در بندرگز آغاز و سپس به ساري و براي اخذ ديپلم متوسطه در رشتة ادبي در دبيرستان مرويi تهران مشغول به تحصيل شدند. سپس به دانشكدة الهيات مشهد در رشتة معقول به تحصيل پرداختند و با نوشتن رساله‌اي در عرفان زير نظر استاد سيّد جلال‌الدّين آشتياني در سال ۱۳۴۱ فارغ التّحصيل شدند. در آن ايّام اغلب به صورت مستمع آزاد در كلاس درس استاد اديب نيشابوري در مدرسة خيرات‌خان از مدارس حوزوي مشهد شركت مي‌كردند و گاهي در جلسات تفسير ميرزا جواد آقا طهراني حاضر مي‌شدند و اغلب ملاقاتها و مراوداتي نيز با برخي از آقايان علما نظير آيت‌الله ميلاني و آقاي ميرزا احمد كفايي و امثالهم داشتند و به لحاظ تعصّبات ديني در كليّة مراسم مذهبي شركت مي‌نمودند ولي بيش از همه از محضر جناب آقاي حاج ابوالقاسم نورنژاد بهره‌مند بودند و عمدة تربيت ايشان نزد آن جناب صورت پذيرفت و آداب فقر را تعليم گرفتند. با به پايان رسيدن تحصيلات دانشگاه در آموزش و پرورش نظرآباد ساوج بلاغ مشغول و سپس به كرج منتقل و در آنجا ساكن و به تدريس پرداختند.

در اوائل بلوغ و در سن مراهقت عليرغم تعبّد و تعصّب شديد ديني، حال يقظه و شكّ تخريبي بر ايشان عارض و رويّة مذهبي پدر و مادر و اجتماع ايشان را قانع ننمود و احساس گمشده‌اي در وجود فرياد و فغان را از درون بلند و به گوش جان رسانيد كه: كيستم؟ چيستم؟ اينجا به چه كار آمده‌ام؟ يا چه بودست مراد وي از اين ساختنم؟ مي‌گفتند اغلب اوقات در جستجوي گمشده بودم و به هرجا و هركس و هر مدعي مراجعه و با آنها مذاكره مي‌كردم. درمان حاصل نمي‌شد. با خود فكر مي‌كردم كه اگر راه رسيدن به خدا از طريق درس خواندن باشد، زمان زيادي طول خواهد كشيد كه انسان از لحاظ سواد به مرحلة علمائي كه در آن زمان بودند مثلاً آيت‌الله سيّد ابوالحسن اصفهاني برسد. از طرفي شايد كسي امكانات، توان، استعداد مالي و يا حافظه لازم براي اين كار را نداشته باشد، در صورتي كه راه خدا بايد بر همة بندگان خدا باز و قابل حصول همه باشد. از طرفي راه انبياء عليهم السّلام از طريق مدرسه رفتن نبود كه خدا را يافتند چه بسا حروف الفباء را هم نمي‌دانستند. اينگونه تفكّرات همچنان ادامه داشت و فكر مي‌كردم كه راه خدا بايد از طريق ديگري باشد. دانستم كه درمان اين درد از طبيبان مدعي و علوم رسمي ميسّر نيست و فقط بايد دنباله‌رو انبياء و اولياء عليهم السّلام شد كه جز در مكتبخانة الهي تفكّر در آفاق و انفس الفباي ديگري نيآموختند و از اين طريق انسان كامل وقت خود را يافتند. وَ مَنْ يُضْلِل فَلَنْ تَجِدْ لَهُ وَلياً مُرْشِداً ii. بي ولي و مرشد بودن ضلالت است و گمراهي. در صدد پيدا كردن اولي الامر برآمدم تا فرمان اَطيعُوا ٱللهَ وَ اَطيعُوا ٱلرَّسُولَ وَ اولولامر مِنكُمُ iii را مطيع و منقاد باشم نه آناني را كه هواي خود را خدا پنداشتند اَرَاَيْتَ مَنْ اتَّخَذَ اِلٰهَهُ هَوٰيهُ iv. به تكاپو برآمدم تا آن را بشناسم كه فرمود اِنّي جٰاعِلٌ فِي ٱلْاَرضِ خَليفةً v. اين خليفة زمان من كيست؟ تا با خاك قدم غلامان درگاهش چشم جان را روشن و بينا كنم. برآن شدم كه:

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد                 يا جان رسد به جانان يا جان ز تن درآيد

لا اَبْرَحُ حَتّيٰ اَبْلُغَ مَجْمَعَ ٱلْبَحْرَيْنِ اَوْ اَمْضِيَ حُقُبا ً vi. براي اينكه مزاحمتي براي والدين نباشد، اغلب روزها و شبها از روستا بيرون مي‌رفتم و در مسجد مخروبه‌اي در حاشية روستا به تفكّر مشغول مي‌شدم و اكثراً از شدّت بكاء حصيري كه در كف مسجد بود با اشك تر مي‌شد. به لطف الهي آه دمادم و اشك پياپي مددكار شد وَ ٱلَّذينَ جاهَدُوا فينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا vii را در پي اين كرم چشم مي‌داشتم. افاضة فيض شد. در يكي از روزها روي تخته سنگي در جنگل نشسته و گريان بودم. مشاهده كردم بر تمام برگ درختان جنگل آيات قرآن نوشته شده و قادر به خواندن و فهميدن آنها هستم. افاضات فيض هم مي‌شد كه تا حدودي خود را بي‌نياز از تحصيل احساس مي‌كردم. اين حالت قريب به يك سال ادامه داشت ولي از عهدة شكر نعمت عاجز بودم و كتمان سِر نشد و به زبان آوردم مَنّ وَ سَلْويٰviii  قطع و آن حالت گرفته شد و بي‌تابي و ناآرامي مجدداً به مصداق فرموده باباطاهر شروع شد:

مو كه سر در گريبانم شب و روز               سرشك از ديده بارانم شب و روز

نه تب دارم نه جايم  مي‌كند درد                  همي  دونم  كه  نالانم شـب و روز

مي‌گفتند: در آن ايّام كه در ساري ساكن بودم براي يافتن راه خدا به همه جا سر مي‌كشيدم و عقايد آنها را بررسي مي‌كردم. به زيارتگاهها، به كليسياها، به كنيسه‌ها، به محافل بهائيها و به هرجا كه صحبت از دين بود مي‌رفتم و به هركس كه دعوي مذهب داشت مراجعه و نظريات آنها را بررسي مي‌كردم و كتب آنها را مي‌خواندم. نالة شبانه روزي مستمر ادامه داشت تا آنكه شبي به تشويق يكي از دوستان توفيق شركت در مجلس فقري در حسينيّة اميرسليماني نصيب شد و خدمت جناب آقاي وفاعلي شرفياب شدم و تفضّل نمودند و مشرّف به فقر شدم. انگيزة اوّليه‌ام در تشرّف به فقر اين بود كه فهميده بودم ايشان اذكاري كه از معصوم ع به آنها رسيده را به مريدان خود تعليم مي‌دهند كه ابزار سلوك است.

جناب آقاي مرداني در ۸ جمادي الثّاني سال ۱۳۷۷ قمري مطابق با  ۹ دي ۱۳۳۶ شمسي خدمت جناب آقاي ميرزا محمّد مهدي مجتهد سليماني ملقّب به وفاعلي از مشايخ حضرت صالحعليشاه وارد به وادي سلوك گرديدند. مي‌گفتند جناب آقاي وفاعلي عنايتي خاص مبذول داشتند ولي همچنان درد و سوز دل آرام نگرفت و عقده گشوده نشد. پس از اتمام تحصيلات متوسطه عازم ارض مشهد مقدس شدم تا شايد از بركت آن آستان ملائك پاسبان درمان درد دل حاصل شود. به تشويق اقوام در دانشكده الهيّات مشهد در رشتة معقول به تحصيل مشغول شدم. در كتابخانة آستان قدس رضوي به مطالعه و تحقيق پرداختم. كتب مختلف ديني و مذهبي را مطالعه كردم. اكثر علماي نامي را اهل تصوّف يافتم. به عنوان مثال علّامّه محمّد تقي مجلسي در كتاب تشويق السالكين، علّامه محمّد باقر مجلسي در اجوبه به ملا خليل قزويني، سيّد حيدر آملي در كتاب بحرالابحار، كتاب كشكول شيخ بهاءالدّين عاملي، كتاب مجالس المؤمنين قاضي نورالله شوشتري، شرح تجريد علّامة حلّي در مبحث امامت، كتاب منهج الكرامه علّامة حلّي، كتاب مجلي ابن ابي جمهور لحساوي، كتاب طريق ابن طاووس و غيره كه همه مشحون از مطالب عرفان و تصوّف حقّه است. ولي باز دل آرام نگرفت كه اَلاٰ بِذِكْرِالله تَطْمَئِنُّ القُلوُبُ ix. منجمله از كتب جالبي كه نظرم را به سمت تصوّف و درويشي جلب كرد و باعث هدايت گرديد كتاب تحفة الاخيار در ردّ تصوّف نوشتة ملّا محمّد طاهر قمي بود كه مملو از تهمتها و ناسزا و فحش نسبت به اهل عرفان و تصوّف بود. همزمان با اين بررسيها در سلاسل ديگر نيز به تحقيق پرداختم و به مجالس و محافل آنها مراجعه و عقايد و نظريات و آداب و رفتار آنها را بررسي مي‌كردم.

در اين حال درد هجران افزون گشته بود، از كثرت درد عازم ارض مقدّس بيدخت شدم. توفيق زيارت و عتبه بوسي آستان ملائك پاسبان حضرت قطب العارفين و مولي الموحدين و كهف الواصلين حضرت آقاي صالحعليشاه روحي و جسمي لتربته الفدا (در اوائل سال ۱۳۳۸) نصيب شد. در بيروني مقابل آن آفتاب عالمتاب روي نيمكت چوبي با دل شكسته و تن خسته گدائي به شاهي مقابل نشسته، نگاهي بر آن جمال بي‌مثال افكندم. به فكر فرو رفتم كه تفاوت ايشان با روحانيون ديگر چيست، جز شارب مبارك و صورت چيزي نتوانستم بفهمم. چشم نابيناي مريد را چه قدرت ديد آفتاب است. چيزي نفهميدم. حيران ماندم. بر سوز دل افزوده شد و از مغز استخوان ناله برخاست. مأيوس و نااميد افتادم. بلند شدم مطلبي را خدمتشان شايد معترضانه عرض كنم كه حركت فرمودند و با آن چشمان خدابين به سر تا پاي اين بي‌سروپا نگاهي فرمودند و به سمت دروني منزل حركت كردند. آتش طور از هرطرف مشتعل شد و دل از ذكر خدا آرام گرفت و به اصل خود رسيد. جمال مقصود هويدا گشت و آن نظر مبارك آتش صحراي سينا و سپس تجلّي طور سينا را جلوه‌گر كرد. عربده و فرياد من ناخودآگاه بلند شد و نعرة هاي و هوي شايد از در روم تا به بلخ هم مي‌رسيد و خود را در آن عنايت به بندة مسكين مضطرّي كه از همه جا وامانده بود به نورانيّت نشان دادند. بعد از آن برهان عظيم الهي ديگر هرگز كوچكترين ترديدي در دل راه نيافت.

در كتاب يادنامة صالح مي‌نويسندx : «در اوّلين سفري كه با آشفتگي و سوز دروني به عتبه بوسي بندگان ملائك پاسبانش رسيدم، حالت حيرت و سرگرداني شديدي داشتم، پس از آنكه روي نيمكت چوبي در محضر مقدّس نشستم، بر شكستگي دل و حيرت افزوده شد و نادم از آمدن، ناگهان گوشة چشمي به اين بي‌نواي بي‌سر و پا افكندند. آتشي كه موسي در درخت ديد در آفاق و انفس نمودار و معني توحيد تعليم شد و اللهُ ٱلصَّمَد تفهيم و اسماء حسني آموخته، بطوريكه توان و طاقت لقاءالله نبود، عربده سر دادم. با آتش عشق غبار شك و ريب وحيرت و سرگرداني را به نظر كرامت سوزاندند:

قدر تو بگذشت از درك عقول                     عقل در شرح شما شد بوالفضول»

مي‌گفتند: در همان جلسه رويايي را كه در ايّام جواني ديده بودم تداعي شد. اين رؤيا كه گاهي آن را ذكر مي‌كردند اين بود كه حضرت مولي را زيارت كردم كه در مسجد بسيار طولاني تشريف آوردند و اقامة جماعت كردند. پس از ختم نماز صبح در مراجعت مچ دست مرا و بازوي شخصي با عمامه و عبا را گرفتند و گفتند اين شخص هادي و مهدي زمان تو است. مي‌گفتند هر چه مي‌گشتم كه صاحب آن چهره را بيابم موفّق نمي‌شدم. تا آنكه در همان سفر به بيدخت آن شخصي را كه در عالم رؤيا مشاهده كرده بودم زيارت كردم كه در جوار حضرت صالحعليشاه جلوس نموده بودند. آن شخص حضرت رضاعليشاه و در آن زمان از مشايخ حضرت صالحعليشاه بودند.

جناب آقاي مرداني در آموزش و پرورش كرج به شغل دبيري مشغول و به صدق و صفا جلب رضايت خدايي مي‌كردند تا اينكه در غرّة xi شعبان المعظّم  ۱۴۰۲ مطابق با  ۴ خرداد ۱۳۶۱ از طرف حضرت رضاعليشاه طاب ثراه مجاز به اقامة جماعت فقراء و در عيد غدير (۱۸ ذيحجّه) سال ۱۴۰۶ قمري مطابق با ۲ شهريور ۱۳۶۵ مأذون به ارشاد و دستگيري طالبين راه خدا با لقب درويش صدقعلي گرديدند و اجازات ايشان توسط حضرت محبوبعليشاه طاب ثراه و حضرت مجذوبعليشاه ارواحنا فداه تنفيذ گرديد.

[i] دبيرستان مروي در آن روزگار از مراكز معتبر آموزشي بود و اساتيد برجسته‌اي در آنجا تدريس مي‌كردند. آقايان دكتر غلامحسين مصاحب، دكتر مظاهر مصفّا، دكتر ذبيح‌الله صفا، دكتر ناصرالدّين صاحب‌زماني و برخي ديگر از اساتيد مشهور از جمله اساتيد جناب آقاي مرداني در دوران تحصيل ايشان در دبيرستان مروي بودند. استاد محمّدتقي شريعتي مزيناني (پدر دكتر علي شريعتي) كه فرد فاضلي بود از اساتيد ايشان هنگام تحصيل در مشهد بود.

[ii] سورة كهف، آية  ۱۷. و كسي گمراه شد كه ولي مرشد را  نيافت.

[iii] سورة نساء، آية  ۵۹. اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول و صاحبان امر در بين خودتان را.

[iv] سورة فرقان، آية  ۴۳. آيا ديدي كسي را كه خيال خودش را خداي خودش قرار داد.

[v] سورة بقره، آية  ۳۰. همانا من قراردهندة يك خليفه در زمين هستم.

[vi] سورة كهف، آية  ۶۰. تا  آنجا كه دو دريا به هم مي‌رسند خواهم رفت، يا مي‌رسم يا عمرم بسر ‌آيد.

[vii] سورة عنكبوت، آية  ۶۹. و آنان كه در راه ما مجاهده كنند پس حتماً به سُبُل (راهنماي) خويش هدايتشان خواهيم كرد.

[viii] سورة بقره، آية  ۵۷ و سورة اعراف آية  ۱۶۰ و سورة طه، آية  ۸۰. در ترجمه‌ها به ترنجبين و بلدرچين معني شده است ولي در تفاسير عرفاني مراد عطاياي باطني است.

[ix] سورة رعد، آية  ۲۸. همانا به ياد خدا دل آرام گيرد.

[x] ياد نامة صالح، صفحه  ۴۴۲.

[xi] نخستين روز ماه.

About these ads

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: